شهید مطهری می فرمایند:
او خودش يك نهج البلاغه «مجسّم» بود، مواعظ نهج البلاغه در اعماق جانش فرو رفته بود. براى من محسوس بود كه روح اين مرد با روح امير المؤمنين (ع) پيوند خورده و متصل شده است. راستى من هر وقت حساب مىكنم، بزرگترين ذخيره روحى خودم را درك صحبت اين مرد بزرگ مىدانم؛ رضوان اللّه تعالى عليه و حشره مع اوليائه الطّاهرين و الائمّة الطيّبين.
من از اين مرد بزرگ داستانها دارم. از جمله به مناسبت بحث، رؤيائى است كه نقل مىكنم:
ايشان يك روز ضمن درس در حالى كه دانههاى اشكشان بر روى محاسن سفيدشان مىچكيد اين خواب را نقل كردند، فرمودند:
«در خواب ديدم مرگم فرا رسيده است؛ مردن را همان طورى كه براى ما توصيف شده است، در خواب يافتم؛ خويشتن را جدا از بدنم مىديدم، و ملاحظه مىكردم كه بدن مرا به قبرستان براى دفن حمل مىكنند. مرا به گورستان بردند و دفن كردند و رفتند. من تنها ماندم و نگران كه چه بر سر من خواهد آمد؟! ناگاه سگى سفيد را ديدم كه وارد قبر شد. در همان حال حس كردم كه اين سگ، تندخويى من است كه تجسم يافته و به سراغ من آمده است. مضطرب شدم. در اضطراب بودم كه حضرت سيد الشهداء (ع) تشريف آوردند و به من فرمودند: غصّه نخور، من آن را از تو جدا مىكنم.» مجموعه آثاراستادشهيدمطهرى ج1 ص :
5/24235
موضوعات مرتبط: در محضر قرآن های ناطق(ارواحناه فداهم) ، در احوال شاگردان ثقلین ، نکاتی از اولیاء الله


