وگر سالکی محرم راز گشت* ببندند بر وی در بازگشت
کسی را در این بزم ساغر دهند* که داروی بیهوشیاش دَردهند
یکی باز را دیده بردوختهست * یکی دیدهها باز و پر سوختهست
کسی ره سوی گنج قارون نِبُرد * وگر بُرد، ره باز بیرون نبرد
بمردم در این موج دریای خون *کز او کس نبردهست کشتی برون
اگر طالبی کاین زمین طی کنی *نخست اسب بازآمدن پی کنی
تأمل در آیینهٔ دل کنی *صفایی بهتدریج حاصل کنی
مگر بویی از عشق مستت کند *طلبکار عهد الستت کند
به پای طلب ره بدان جا بری* وز آنجا به بال محبت پری
بِدَرَّد یقین پردههای خیال * نماند سراپرده الا جلال
دگر مرکب عقل را پویه نیست *عنانش بگیرد تحیر که بیست
در این بحر جز مرد راعی نرفت *گم آن شد که دنبال داعی نرفت
کسانی کز این راه برگشتهاند *برفتند بسیار و سرگشتهاند
خلاف پیمبر کسی ره گزید *که هرگز به منزل نخواهد رسید
مپندار سعدی که راه صفا توان رفت جز بر پی مصطفی
موضوعات مرتبط: شعرهای زیبا
برچسبها: منتخباتی از بوستان سعدی


