شیخ صدوق از اميرالمؤمنین (علیه السلام) نقل کرده كه خدا دوستش را ميان همه بندههاش نهان كرده هيچ بنده از او را كوچك مشماريد بسا كه هم او ولى خدا باشد و تو ندانى.
در شرح حال ابن فارض مذكور است كه گفته است :
بعد از فوت پدر كه وى مالك اعمال خود گرديد: به تجريد و سياحت و سلوك طريق حقيقت بالكلية باز گشتم، اما بر من هيچ چيز از اين طريق فتح نمىشد، تا آن كه روزى خواستم كه به يكى از مدارس مصر درآيم، ديدم كه بر در مدرسه پيرى است بقّال وضو مىسازد، و وضويى نه بر ترتيب مشروع:
اول دستهاى خود بشست، بعد از آن پاها را، بعد از آن مسح سر كشيد، بعد از آن روى بشست.
با خود گفتم كه عجب از اين پير، در اين سن، در ديار اسلام، بر در مدرسه، در ميان فقهاى مسلمانان، وضويى مىسازد نه بر طريق مشروع! آن پير در من نگريست و گفت: أي عمر، بر تو در مصر هيچ فتح نمىشود. فتحى كه تو را دست دهد در زمين حجاز و مكه خواهد بود. و قصد آن جا كن كه وقت فتح تو رسيده است. دانستم كه آن پير از اولياء الله است، و مراد أو از آن وضوى غير مرتب اظهار جهل و تلبيس و سَتر حال بوده است. نزد آن پير طريقت بنشستم و گفتم: يا سيّدى، من كجا و مكه كجا! غير موسم حج است و رفيق راه يافت نمىشود. به دست خود اشارت كرد و گفت اينك مكه پيش روى تست. نظر كردم مكه را ديدم. وى را بگذاشتم و روى به مكه رفتم.
ابن فارض گويد از بركت صحبت و ارشاد آن پير به مكه رسيد، و أبواب فتح بر أو گشوده و آثار آن مترادف گشت.
موضوعات مرتبط: در احوال شاگردان ثقلین ، نکاتی از اولیاء الله


